زمستان سر آمد...تمام شد خاطره ی سرد آدم برفی

بهار با چرخش مستانه ی بلبلان اهوازی در میان شاخه های مجنون بید دوباره جان گرفت...

امسال سر سفره ی هفت سین نبودی و به راستی ما فراموش شده ی عشقی نو پا بودیم که در قلبت جوانه کرده بود...<?xml:namespace prefix = o ns = "urn:schemas-microsoft-com:office:office" />

دیگر با بودن بهار ...بهانه ی دلم زکدامين قصه است...وزردی روحم ز کدامین درد...

 

 

/ 8 نظر / 5 بازدید
بهار

...............

فضول

اگر قرار بود که دل آدم ها با بهار بهاری بشه و با زمستون يخ بزنه خيلی ضايع می شد. خالق متعال در کتاب مقدس می فرمايد : الذين يبردون بالغوره و يحررون بالمويز فبشرهم بعداب اليما

علی جون!

از زخم های بزرگ.. خط کوچکی باقی می ماند.. و از چشم های تو ... چه بگويم... خاطره ی ارنج های تو.. بر تخت من... گود افتاده !

علی جون!

در دستان تو پنداشتم.. تکه ای از شب .. جای پای تو خواهد بود . افسوس ! پرواز کلاغان يک سر به جانب غروب است.. تو می روی.. و شمعی که هرگز نخريدم.. خاموش خواهد ماند.

علی جون!

زندگی نيز... جدی و اندوهگين است . ما را به اين دنيای شگفت انگيز می اورند... اينجا يکديگر را می بينيم ... با هم اشنا می شويم و لحظه ای کوتاه.. سرگردان.. با هم پرسه می زنيم . سپس همديگر را از دست می دهيم و ناگهان و ناروا با همان شتابی که امده بوديم.. می رويم...

علی جون!

وقتی هستی..هيچ چيز کم نيست..خدا هم هست آن بيرون...جای پايش هم هست بر برف...چقدر رقصيده بود آن شب...

علی جون!

بسه دیگه زیادی کامنتولیدم. ولی از همه اینا گذشته.. کارتون الفی اتکينز یادته؟ يه چهارپايه بردار و برو روش .. چشمهات رو ببند ، دستات رو از هم باز کن ، يه پات رو بيار بالا ... و تکرار کن : من از هيچ چيز نمی ترسم . نه از تاريکی ، نه از تنهايی !!!