زمستان

نهال نورس وجودم با تو قد کشید..خیال درخت شدن خواب هایش رنگین کرد..شاخه هایم در هوای تو جان گرفت وریشه های کوچکم در کنار تو راهش را یافت...

تو خاک را با انگشت هایت کنار زدی مبادا بیل زنگ خورده ساق هایم را بتراشد..مشت مشت آب با دست های آشنایت بر پیکرم ریختی..اب و خاکم بودی ...من در تو بود که ریشه کردم...

چه حس غریبی داشت هر بار که دست هایت را بر شاخه های عریانم کشیدی...چه رازها داشتیم...چه قصه ها...

بادهای نامهربان خواستند باورم بشکنند...شاخه هایم لرزان شد تنه ام خم...تو پایه ام شدی..با تو قد کشیدم و از تو بلند تر شدم..

هدیه های من به تو سر شاخه های شکسته ام بود که در شب های تنهایی آتش زدی..

بهار و تابستان را با هم گذراندیم...دلم تنگ بود برای دست هایت که دیگر دور تنه ام اندازه نمی شد...

آخر زمستان آمد..سرما نداشت.. و من در آرزوی شکوفه کردن برای تو چهلم به سر نرسانده جوانه کردم..چونان عروسی که به حجله می برند...با دامن گل دار صورتی...

اما زمستان هنوز نرفته بود..کجا بودی؟ ندیدی که زود به بار رفتم؟

شکوفه های امسالی را سرما برد وشکوفه های دل من را رفتن تو...

 

/ 2 نظر / 42 بازدید
آرزو

nice

هستی

عالی بود سیما... خیلی عالی![لبخند]