بعد از مدت ها آمدم تا بنویسم اما نمی دانم چه!!!<?xml:namespace prefix = o ns = "urn:schemas-microsoft-com:office:office" />

بالاخره امتحانات تمام شد…در طی این مدت فکر می کردم بعد از امتحانم اولین مطلبی که در این صفحه می نویسم پیام خداحافظی باشه!!!حالا مرددم...شاید به زودی…بماند که رفتن و نرفتم هیچ تغییری در احوال خودم و بقیه ایجاد نخواهد کرد.

طی 2 روز پیش با گروهی از دوستان رفته بودیم شمال(جای همه ی دوست دارانش خالی) خود شمال که مثل همیشه شیرین بود با آبی دریا٬ سبزی نورس درختان ٬ مرغان دریای که هر کدام گویی جاناتان هستند٬ اردک های سفید که بی باک و سر به هوا عرض خیابان را رد می کنند٬ فر شدن موها یت در خیسی همیشگی هوا و هزاران خاطره ی دیگر که تو را به شمال پل می زند…اما در این سفر از دوستان هم چیزهای زیادی یاد گرفتم ٬ خوب و بد!!!یکی که الان به ذهنم رسید که دوست داشتم ین بود: درست و غلط معنی نداره مهم اینه که باور کنیم آدم ها با هم فرق دارن….

و مثلا راست می گن دوستات را باید توی سفر بشناسی(این همه نشستن فکر کردند٬الکی که حرف نزدن!!)

یک عالمه قصه های  دیگه هم بود که توی دفترم می نویسم و شرمنده که اینجا نمی نویسم!!!

این سفر هم یک تجربه بود…

در راستای اینکه احساس می کنم دارم خیلی بی ربط صحبت می کنم از خدمتتون مرخص می شم..

شب خوش

 

/ 5 نظر / 10 بازدید
آرزو

خيلی ببخشيد من اين همه خودمو تيکه پاره کردم عين اين جمله قصارو گفتم بعد تو به خاطر همين پاشدی رفتی تا شمال؟! خب ميموندی ور دل خودم!! بعدنيشم عزيزم تو کی باربط حرف زدی که الان...اينا اينا؟! شما؟!

علی!

و انگاه پيش روباه بازگشت و گفت : خداحافظ ! روباه گفت : خداحافظ ... و اينک راز من که بسيار ساده است : بدان که جز با چشم دل نمی توان خوب ديد . انچه اصل است از ديده پنهان است . شازده کوچولو برای اينکه بخاطر بسپارد تکرار کرد : ــ انچه اصل است از ديده پنهان است

علی؟

« خوبی و بدی پيشداوری خداوند است » .. مار چنين گفت و .. با شتاب گريخت !

فضول

وبلاگ باید با اسم مستعار باشه تا آدم هرجی دلش خواست توش بنویسه. راست و درست گفت فضول

مهران خان

دفعه ديگه خواستی بری سفر گيتارو با خودت نبر جاش منو ببر