دل آوای اول:
دیشب تولد 23 سالگی یکی از دوستای دانشگام بود...درسته که اینجا نمی یاد ولی بذار از خودش وخانوادش  تشکر کنم و براش آرزو کنم همه ی شادی ها را... خلاصه تمام دیشب را مثل برج زهرماری نشسته بودم رو مبل و فحش می دادم به این آرزوی از خدا بی خبر که من را بین این همه کبوتر تک و تنها گذاشته بود...نمی گم  اینکه از معدود مجرد های جمع بودم و روم را به هر سمتی که می کردم صحنه های عاطفی احساسی می دیدم برام خیلی معمولی بود...اما این تصمیمی بود که خودم گرفته بودم..خودم خواسته بودم که روتین زندگیم به هم نخوره...و همینم باعث می شد که همه ی زورم به آرزو برسه که شرایط  را غنیمت دونسته بود یک شبی را بدون من یه نفس راحتی بکشه!!!<?xml:namespace prefix = o ns = "urn:schemas-microsoft-com:office:office" />

 

دل آوای دوم:

درسته که خیلی شلوغش نمی کنم ولی جدا از این نحوه ی برخورد پدر و مادرم خسته شدم...آخه آدم تا چه حدی باید اجازه بده مردم رو سرش سوار بشن...چقدر حقوق ادم را لگد مال کنن تا صداش در بیاد...آخه مگه میشه یه کسی صاف صاف بیاد تو صورتت بگه من هر کاری بخوام به زندگیت می کنم همه ی حق و حقوقتو ضایع می کنم بچتو می کنم تو سیخ!!! بعد تو صورتتو کج کنی یکی بزنه تو گوشت ...که مبادا مردم داریت جریحه دار نشه...بابا بی خیال!!!

 

دل اوای سوم:

از بچگی فکر می کردم وقتی یه آدم باهات خیلی صمیمی می شه ...وقتی به یه کسی اعتماد می کنی...و هزار تا وقتی دیگه اون مو قع اون آدم می شه کسی که وقتی یه عالمه چیز تو دل کوچیکت سنگینی می کنه می کشیش یه گوشه ودلت را خالی می کنی...

اما برام عجیبه یه دوستی دارم که هر چی بیشتر باهام نزدیک می شه کمتر حرف میزنه...و وقتی حرفی تو دلش می مونه یه جایی و یه طوری میگه که همه ی کسان و نا کسان بفهمن!!!

 

دل آوای چهارم:

تابستون امسال مثل همه ی سال های قبل نبود..اولین سالی بود که" تابستان وگرما " معنای کاملا ملموسی داشت...این که هر روز بری تا میدون امام حسین و نازی آباد انتها!!! مردم مریض و دربه در را ببینی اصلا خوشایتد نبود ... اینقدر که ظهر روز اول مهر تازه فهمیدم هر سال چنین روزی از بدترین روزهای زندگیم بوده.. اما حالا!!!

دل آوای آخر:

احساس می کنم خیلی کلیشه ای نوشتم....باشه باشه قول میدم دیگه ننویسم!!!

 

 

 

/ 12 نظر / 5 بازدید
نمایش نظرات قبلی
هستی

ميگما...فکر کنم تو مهمونی دلت واسه منم تنگ شده بودا آخ آخ...نگو از تابستون امسال که منم بد جوری از دستش شاکی ام!! راستی راجع به کودکی و جلد کردن کتاب ها،اون موقع ها هم می تکوندنت ازت ۰۰۰ ۰۰۰ ۱ دلار پول ميريخت زمين؟

مسافری از هيچستان

کليشه ايی نبود . ضمنا پدر و مادر فوق العاده ايی داری و اينکه محبتشون قابل تقدير ه اما آدمهای نا سپاس خيلی پيدا ميشه....

پدر(نم‌نم)

پس من چی بگم که سال ۸۳ از ارديبهشت تا شهريور بيمارستان بوعلی بودم و ماه مهر بيمارستان امام حسين!...يعنی ۶ ماه ميدون امام حسين می‌رفتم و می‌اومدم!...

نازنين

آخی!من که چند بار گفتم اينقدر نشين يه گوشه نون و ماستتو بخور و بيا پيش ما. مورد چهارم رو با تمام وجود حس کردم ولی نه به اون گرمی که تشما ها حس کردين،ميدونی که من ترموستاتم خرابه!!

ماست فروش

الهی بميرم من. اين بچه گذارش به محله ی آدمای بی کلاس (يعنی طبقات پايين اجتماع) افتاده و احساساتش جريحه دار شده. نسخه ای که ميشه براش پيچيد اينه که چند ماه قرنطينه بشه و پاشو از محله های اسمشو نیار بيرون نگذاره. بعدشم خوبيت نداره آدم از فک و فاميل خودش اين قدر تعريف کنه و براشون نوشابه باز کنه و دسته گل بفرسته. آخر هم اين که دوست کم حرف هميشه بد نيست. تصور کن اگر دوستت می خواست مثل من مخت را بگذاره تو فرقون يک دل آوا هم در اين باره بايد می نوشتی.

مسافری از هيچستان

درود بانوی دوست داشتنی ديگه وقتش هست دوباره آپديت کنی ها ! من منتظرم .... بدرود بانوی شرقی !

مردی برای تمام فصول

جالبه قلم قشنگی داري اما سعی کن که خودت باشی تو نوشته هات يه کمی داری از خود واقعيت دور ميشی موافقی ؟

مردی برای تمام فصول

راستی از رک گفتن من ناراحت نشو / علت حرف هام رو در درون خودت بگرد و پيدا کن حرفام رو باور کن.

مهران خان

همه چی رو ول کن.من نگران اون ۵۰۰.۰۰۰.۰۰۰تومن هستم که چی شد طرف چی شد؟؟؟مامانت و بابات ديگه از اون دوستا نمی خوان؟؟؟خلاصه ما هستيما!!!!

نوشتنی نيست پس بزار توی همين دل کوچيکمون بمونه . اميدوارم همه ی چيزهای خير برات پيش بياد .