بغضم را قورت می دادم

پلکم بخار می گرفت

و تو چمدان می بستی...

خدا حافظت باشد يا نباشد من تو را به دستش نمی سپارم

دور می شوی...

و با خود می بری تمام کودکيم را

و من تا سحر زير پتو کز می کنم و بالشتم را غسل می دهم.

/ 12 نظر / 6 بازدید
نمایش نظرات قبلی
پيام

سلام.سفر و بردن کودکیبه اميد آمدن و رسيدن

بخوای نخوای .... . اما بهتون نمياد اينجوری باشين !!!!

رضا

سلام. کاش انقدر رومانتيک نبود؟

رضا

خدمت دوست فضول و دزد اشعار:‌ پس حدسم درسته که شما کانادا تشريف داری؟ پس کم کم داری لو ميری... :))

مهران خان

خوبه ديگه محرم صفر هم شروع شد اين سبک نوشتن تو جون ميده برا اين روزا.من مداح آشنا سراغ دارم فکر کنم نوشته هات رو خوب بخرن به قول معروف خوب از مردم اشک می گيره.همينايی که نوشتی رو ۴تا جمله ی لب تشنه و دست بريده و طفل ۶ماهه اضافه کنی کافيه لازم نيست زياد تغييرش بدی

نازنين

من هميشه از اين قسمت زيرت عاشورا خوشم نميو مد،می دونی يه احساس دشمنی خفنی دره!

بابای هستی

سلام خوشحال شدیم سیما جون وقت کردی سری به ما بزن منتظرتم

بابای هستی

من شما رو با اجازه لینک کردم خوشحال میشم اگه دوس داشتی تو هم لینک کنی

به روز کن ديگه اِااا !!

بابای هستی

سلام من بابای هستی هستم تا وقتی که خودش بتونه بنویسه وبگه از طرفش حرف می زنم خوب دیگه بچس چکارش کنم باید یه جوری بهانه هاشو .... دیدی که محبت مادری بر سرش نیست