عصر جمعه...رفتم خودمو ولو کردم روی تخت...یه چیزی قلمبه شده بود تو دلم... نه می ترکید نه کوچیک می شد...دلم لک زده بود که با یه کسی حرف بزنم...اما هیچ کس به فکرم نمی رسید...دلم بهانه ی یه زنگ داشت..ساعت ها به همراهم نگاه کردم ...حتی گوشیم هم یادش رفت که آلارم!! ساعت 6 را بزنه...انگار که سال ها بود از ذهن آدم ها پاک شده بودم...چند دقیقه ای به همه ی آدم های اطرافم فکر کردم...یه عالمه به سیما فکر کردم...چرا بود؟ به خاطر کی؟تا حالا چه کار خاصی تو زندگیش انجام داده؟ از اینجا به بعد چی کار می خواست بکنه!!! بود و نبودش چه فرقی به حال آدما می کرد؟ و هزار تا سوال دیگه...<?xml:namespace prefix = o ns = "urn:schemas-microsoft-com:office:office" />

 

 

 

/ 6 نظر / 5 بازدید
خودم

سلام خيلی روان و زيبا می نويسی موفق باشی به من سر بزنی خوشحال ميشم

دنيا در دنيا بي قفس كه مانده در اين زندان جز نفس چه مانده درد روزگار كرده ما را اسير قلب روزگار كرده ما را اسير روز سيه در شب مهتابي نمايان شد گاري زمستان در بهاران نمايان شد ابر ها خاموشند از درد تو آسمان خاموش است از بغض تو آوايي به جز آواي غربت نگاههايت نيست ناله اي به جز ناله ي سكوت نگاههايت نيست

nazanin

سيما واسه ی اون قلبی در انتظاره که يه جايی داره فکر می کنه چرا همراهش ساعت ۶ رو يادش رفته.....

فضول

من اگر بودم به يکی از کسانی که می دونستم گوشی برای شنیدن داره زنگ می زدم

ارسيا

ما همه نيرومون رو بکار می گيريم تا از بند تنهايی رها بشيم. برای همين احساس تنهايی ما معنی دوگانه ای داره: از يه طرف آگاهی به خويشتن و از طرف ديگه آرزوی گريز از خويشتن. تنهايی در نظر ما نوعی آزمايش و تطهير هستش که در پايان اون عذاب و بی ثباتی ما محو ميشه. به هنگام خروج از هزارتوی تنهايی، به وصل(که آسودگی و شادی هستش)، به کمال و هماهنگی با دنيا می رسيم. اميدوارم در اين گذارت موفق باشی.

ارسيا

راستی يادم رفت سلام کنم، وبلاگ جالبی داری از طريق وبلاگ هستی با وبلاگت آشنا شدم. موفق باشی