سوزانده ام

هزار و يک شمع را در شب های تنهاييم

اينجا شام غريبان نيست

حال و هوای گريه است

و چه زيباست ديدن شعله اش تا آخرين اشک

اينبار در پشت شعله اش دستانم را پرنده می کنم...

همراه ارزوهايم پر می کشد به سقف اتاق

                          به پنجره که می رسد

                                                  در مهتاب گم می شود...
/ 14 نظر / 4 بازدید
نمایش نظرات قبلی
پيام

سلام.زيبا بود.آرزو می کنم هميشه حا ل لو هوای شادی باشه

به روز کن چقدر بيام ببينم تکرارييه .

باشه دیگه نمیام اما اميدوارم يه روز سرت بياد ))=

ارسلان

خيلی قشنگ بود تصوير خيلی زيبايی ارائه داديد واقعا تبريک ميگم احساس رو با تصوير در درون شعر نشون داديد .

ارسلان

سلام مجدد ٬ خواستم ببينم که اجازه ميديد مناين شعر زيبای شما رو در وبلاگم بگذارم ؟ البته با ذکر نام شاعر و عنوان وبلاگ ؟؟؟ خيلی شعر قشنگيه من خيلی خوشم آمد و حيفه که ديگران اون رو نخونن ٬ خوشحال ميشم به من اين اجازه رو بديد

انسانی .. بسيار انسانی

روزها همچون پشکل گوسفند که از ماتحتش خارج ميشود ميگذرد و تبديل به مواد اوليه ميشود. انسانها همچون تهوع شرف و شعور خودرا بر سر ديگران تخليه ميکنند . بابا ديگر نان نميدهد. خانم ابراهيمی همسايه ی ديوار به ديوار ديگر ناموسش را فراموش کرده است و خودفروشی ميکند. سيما صفايی در وصال محفوظات ماتحت ديگران ابوعطا ميخواند . زندگی شايد همين باشد.

فرهاد

آی دنت تينک سُو مَنکایند .

ارسلان

سلام متاسفانه وبلاگ من از شب پنجشنبه در بعضی از شبکه های کشور فيلتر شده و قابل دسترسی نيست به مکان جديد رفتيم با اين آدرس سر بزنید و در ضمن آدرس من رو در لينک ها اصلاح کنيد ممنونم

باباي هستي

سلام خدا را شكر بعد مدتها آپ كردم خوشحال ميشيم بيايي