این دو روزمثل یک کابوس گذشت... در آن لحظات که دهانم مانند دلم به تلخی می کشید تازه می فهمیدم معنی سلا متیم را سالهاست که فراموش کرده بودم... لحظات سختی بود برای من وقتی در آیینه که نگاه می کردم هیچ از آن تصویر رنگ و رو پریده نمی شناختم...آن قدر به خاطر یه بیماری به ظاهر ساده ضعیف شده بودم که زانوهایم تحمل نگهداشتنم را نداشتند و وقتی چند بار زمین خوردم و اشک در چشمانم پیچید تازه فهمیدم چقدر فاصله های زندگی کوتاه است...در تمام   این لحظات تصویر تک تک مریض هایم جلوی چشمانم می آمد آنهایی که سخت مبارزه کرده بودند با مریضی های بزرگشان.. چقدر درد کشیده بودند و به چشمان ما هیچ نیامده بود...و ما ساده از کنار انها و نگاه های پرسشگرشان گذشته بودیم....<?xml:namespace prefix = o ns = "urn:schemas-microsoft-com:office:office" />

باورم  نمی شد لحظاتی در زندگی باشه که به هیچ چیز فکر نکنی... به آرزو های بزرگ...به امتحان عفونی!!!... به اتا قت... به دوستات... به آدم ها.. حتی به عزیز ترین ...و فقط به یه چیز فکر کنی اونم این باشه که دوباره مثل همیشه سلامت باشی.. بچرخی..بخندی..بپری....

حالا از این بیماری بیاییم بیرون یه چیز خنده دار بگم.. دیروز بعد از آمپول گنده ای که خورده بودم بابام سینا را صدا کردند که برای وصل سرم بهشون کمک کنه...آقا وسط کار سر آنژ یوکت دراومد و خون ریخت بیرون...یکهو ما دیدیم صدای گارامپی امد وقتی برگشتیم دیدیم سینا خان با دیدن چند قطره خون بیهوش شدن!!! حالا سر آنژیوکت من تو هوا بابا با بد و بیراه این پهلوون را بردند رو مبل و آب قند دهنش کردند منم از یک طرف از درد گریم گرفته بود از طرفی از این شرایط خندم گرفته بود!!!

...... و در نهایت در همان لحظه ها بود که فهمیدم این روز های به ظاهر ساده و تکراری که بدون هیچ خاطره ای می گذرند پر هستند از یک معجزه ی بزرگ به نام سلامتی....

به خاطر تک تک این ثانیه ها شکر...

 

 

/ 20 نظر / 7 بازدید
نمایش نظرات قبلی
هستی

ااااااااااااااااااااا...مريض بودی؟آخی ببخش ما نميدونستيم سينا عجب قهرمانی بوده ها!

پدر(نم‌نم)

خدا رو شکر که به خير گذشت...امان از رفلکس وازوواگال...

۞ سیاهی سرنوشت من ۞

چگونه پر کشیدی و مرا در وادی غریب تنهایی رها کردی ، چگونه چشمهای زیبایت را بر زیبایی های دنیا بستی و مرا از نگاه های معصوما نه ات محروم کردی . گل من ، شنیده بودم عمر گل کوتاه است ولی عمر تو که از عمر گل هم کوتاهتر بود . مگر نگفته بودی منو تو مثل مرغ عشقیم ، پس ای مرغ عشق قفس زندگی چگونه رفتی و فکر جفت خود را نکردی ، مگر نمی دانستی مرغهای عشق بدون هم نمی توانند زندگی کنند . پس اشکهایم کو ؟

۞ سیاهی سرنوشت من ۞

خوشحالم که نمی خواهم چیزی از خود به یادگار گذارم . خوشحالم که رویای کودکانه جاودانه شدن ندارم . خوشحالم از آنکه رد من روی کاغذها ، به سرعت سوخت شدن اخبار روزنامه ها ، از میان می رود ... همه زندگی من خلاصه می شود در چند کلمه ... چند جمله ... چند عبارت : روی زمین بودم ... پریدم ... فرود آمدم ... دیگر نمی پرم ! زمین را بیشتر از آسمان دوست دارم . و عمق را بیش از هر دو ... روزی گفتم : کسی که یک بار از زمین به آسمان رسید ، دیگر به زمین باز نمی گردد . و او که یک بار از زمین به آسمان و دوباره از آسمان به زمین آمد ، دیگر هیچ گاه بال هایش را برای پریدن باز نخواهد کرد ... هنوز هم بر همین باورم . مگر آدم چند بار به دنیا می آید ؟!

هميشه مسافر تو

نميدانم بانو ... اما کمی هوای اينجا سنگين است... نميدانم چرا. نميدانم بانو.

رويا

سلام دوست عزيز . وبلاگ ديدنی و جالبی داری... خوشحال می شم به غمکده من هم سربزنی و نظر بدی... منتظر حضور سبزت هستم.

رويا

سلام دوست عزيز... اين سری نشستم همه مطالب وبلاگت رو خوندم.... وقتی می خوندم می ديدم چقدر شبيه هميم ... دقيقا بلايی که سر وصل کردن سرم به سر من اومده بود سر تو هم اومده... ادامه مطالبت رو هم که خوندم فکر کنم يا تو بچه اصفهانی يا اصفهان رو خيلی دوست داری که اينم يه چيز مشترکه بينمون... در هر صورت خيلی خوشحال شدم که باهات آشنا شدم ... (منظورم وبلاگته) بقيه مطالب هم يه جورايی بهم ربط داره ولی ديگه نمی گم چون خيلی زياد می شه .... من شما رو به لينک دوستانم اضافه می کنم تلبته با اجازتون.... به من هم سربزنی خوشحال می شم... چون آپم

مهران خان

اين پهلوون تازه می خواست با ما شکار هم بياد .آقا مرد جنگ تشريف دارن حيف از اينهمه خشونت و دلاوريه که برا شکار هدر بشه. نره شير اصفهانی سردار بزرگيه

رويا

سلام... همين ديگه..... اينکه هردو هم مال يه جائيم فقط با کمی تفاوت .... هردومون دوستش داريم... و هر دومون موقع سرم وصل کردن ... سرآنژيوکت در مياد و خون..... و بقيش.... اصلا بهتره بگم هرچی می نويسی حرفای دل خودمه....