آن قدر قصه های زندگيمان زود دير می شود که هول برم ميدارد...

من با ثانيه ها جاری می شوم و به انتها می رسم....

مثل تمام ثانيه هايی که گذشت و عطر بودنت را از ذهنم زدود...

اينجا اخر قصه است ...يا به خانه برو

                                                 يا با کلاغ پير در سياهی گم شو.

/ 3 نظر / 3 بازدید
پيام

سلام.کورووکی رو هم بکش پستولدتون مبارک.به اميد روزهای شاد.

آرزو

می بينی خودت داری پير ميشی زورت مياد من جوون بمونم ديگه؟! منو کردی ۴۳۵ ساله؟!؟!

فضول

برای اينکه به بقيه دوستان برنخوره من مسئوليت خر و گاو گوسفند و سگ بودن را به عهده می گيرم . اوضاع کار و بارم که واقعنی سگی شده. اونجا که جمع شديد همگی مهمون من بريد لبو بخوريد. البته اگر فکر نمی کنيد جواديه. به قول حافظ «چون باده ی خوشگوار نوشيد به هم/نوبت که به ما رسيد نگونسار کنيد».