چند روزی لازم بود تا بتونم خودم را با شرایط این بیمارستان جدید وفق بدم... بیمارستانی واقع در خزانه!!! اولش خیلی سخت بود که هر روز 3-4 ساعت از روزت صرف رفت و آمد به بیمارستان بشه... تا نصفه ی راه با ماشین خودت بیای بعد بپری تو تاکسی بعدشم 2 تا مترو(البته بعد این یه هفته من وآرزو هنوزنفهمیدیم اسم اینا که سوارش میشیم چیه....قطار٬ اتوبوس ٬از اینا که تند میره !!!) عوض کنی بعدشم یه عالمه کوچه پس کوچه را با صد جور ورد و دعا رد کنی تا برسی به محل علم آموزیت!!! خیلی چیزای  بدترهم  بود مثلا تو خیابون چه جوری رد بشی که پاهاتو رو هیچ کدوم از 124000 تفַ روی زمین نذاری.. یا خودت را کنترل کنی که وقتی 10 نفری که از کنارت رد میشن 11 نفرشون بهت متلک میگن با مشت زیر چشمشون نخوابونی(بماند که جراتشو هم نداری!!!) یا وقتی داری در مورد بهداشت و حفظ منابع طبیعی و حقوق مسلم انسانی در این منطقه صحبت میکنی به چشم های ارزو دقیق بشی که به کل حرف زدن را فراموش کنی ...

تازه فرصتی شد که من  با آداب مترو سواری! هم اشنا بشم:

1_ اول که می خوای بلیط ( به این کارتا چی میگن!!) بخری هر چی بخوای اعم از اعتباری٬ مدت دار٬ چند سفره و ... موجود نمی باشد پس گردنت را مثل مرغابی دراز کن هر رنگی را دیدی بگو از همینا می خوام!!!

2_ یه چشم غره به تمام کسانی که 3 ساعت بوده منتظر ایستادن میری و با اعتماد به نفس جلوی همه می ایستی و حتی الامکان از خط قرمز هم رد میشی!!

3_ به محض رسیدن قطار قبل از ایست کامل قطار خودت را به شیشه می چسبونی... به هیچ عنوان اجازه نمی دی کسی پیاده بشه با متوصل شدن به هر نیرویی که شده خودتو پرت می کنی تو...

4_ به محض خالی شدن نصف صندلی نانچیکوتو از جیبت در میاری که در صورتی که خدایی نکرده کسی خواست روی اون صندلی بشینه ازش استفاده کنی!!!

5_ در هنگام تعویض قطار و استفاده از پله ی برقی ترجیحا در خلاف جهت پله حرکت می کنی

 

6_ وابسته به میزان مهارتت در بین تمام نا ملایمات جاده می تونی بین یک تا هفت قلم ارایش کنی!!

۷ـ خوب احیانا الان کاره دیگه ای مونده بخوای بکنی و نکرده باشی!!!

***  اهان می تونی مسافران دیگر را در هر ترمز درگیر موج مکزیکی کنی!!

 

اما در در هر حال این یه تجربه ی جدید که کم کم داره ازش خوشم میاد... چون دوباره مثل قبل فرصتی پیش آمده که به آدما نگاه کنم ... و در مورد قصه هاشون فکر کنم ... اینکه چقدر آدما با هم فرق دارن.. دغدغه هاشون....دلخوشی هاشون.. غصه هایی که پشت لبخند های محوشون پنهان شده و هزار تا چیز دیگه...خوب البته مطمئنم که شما می دونید من گوشمو تیز نمی کنم حرفای بقیه را بشنوم خودشون یهویی میرن تو گوشم!!! J

 

/ 5 نظر / 6 بازدید
آرزو

متوصل؟!!!!! خوشم مياد روتم ميشه املای بقيه رو مسخره کنی!

نازنين

خيلی با مزه بود!! اينجوری که نوشتی آدم وسوسه ميسه بياد کاشانی!!

مهران خان

اين نيز بگذرد.خدا وقتی آدم ضعيف رو آفريد تنها کمکی که بهش کرد اين بود که اين قابليت رو بهش داد که به بدبختی و نکبت عادت کنه