<?xml:namespace prefix = o ns = "urn:schemas-microsoft-com:office:office" />

 

گاهی اوقات دلم می خواهد فرار کنم....به کجا؟نمی دانم!!!چطور؟نمی دانم!!!

فقط می دانم که بسیار خسته ام از این همه انسان  که دوستشان دارم و لحظه لحظه در کنارشان آب می شوم...

و باور دارم که برای ادامه ی راه بسیار نا توانم...آن موقع است که دلم می خواهد گم شوم٬ در جایی که هیچ کس را نشناسم حتی خودم را...گاهی اوقات مطمئن می شوم که برای این دنیای بزرگ و این انسانهای پیچیده بسیار کوچک آفریده شده ام...و..و خیلی وقت ها دلم به حال خودم می سوزد...

/ 5 نظر / 3 بازدید
لاکی لوک

ببین عزیزم !!! وقتشه پس دیگه شوهر کنی !!!! این علائم همینه !!! .... تشکر هم لازم نیست بکنی !! من خاکیتر از این حرفام خواهر !!!! ..... یه سر به داداش بزرگت بزن !! .... لاکی لوک

پدر(نم نم)

من خيلی وقته که می‌خوام فرار کنم..از همه چيز...همه چيز...خيلی خسته‌ام...خيلی...

علی بی غم!

به رويای پرنده ها راه مان نمی دهند.. همين مختصر .... بس مان است ..... دنيا از رنج ما چه عايدش می شود ؟ ........ نيمه شبی از اين همه شب های بی چراغ....... دل ها مان را بر شاخه ای می آويزيم... تا باد.. غم هايش را ببرد.. به رويای پرنده ها کاری نداشته باش... فعلا.. دنبال چند واژه روشن باش. و جرعه ای که... به دنيا هم لازم نيست چيزی بگوييم... او می تواند.. روی مهربانی و بخشش ما.. حساب کند.

فضول

حالا هر چه باران است ، در من برف مي شود هر چه درياست ، در من آبي حالا هر چه پيري است ، در من كودك هر چه ناپيدا ، در من پيدا حالا هر چه هر روز و بعد از اين هر چه پيش رو منم كه از ياد مي روم ، آغاز مي شوم و پنجشنبه نزديك من است جهان را همين جا نگهدار من پياده مي شوم

آرزو

سلام سيما جون.عزيز من يه کم اعتماد بنفس داشته باش. راستی من آپم