هميشه وقتی فراغتی می شود خاطرات کهنه سر می زنند و تو باز دلتنگ می شوی ..

و حالا دل من هم تنگ خيلی از لحظاتی است که چکيد و در امتداد مسير زندگيم گم شد ...

دلتنگ خنده ها و گريه هايم که واقعی واقعی بود

دلتنگ سرود صبحگاه مدرسه.... دلتنگ عصای چوبی آقا جون ....دلتنگ شيرينی بستنی هايی که با عمو مجيد می خورديم .... دلتنگ شله زرد های منيژه خانم که هميشه نذری بود ....دلتنگ روزهايی که دادا زن نداشت... دلتنگ آدم برفی کوچکم که بچه های کوچه خرابش کردند... دلتنگ روزهايی که با تينا دنبال انسان های واقعی پشت کوه می گشتيم...دلتنگ دست های آرزو که هم قد دست هايم می شد... دلتنگ روزی که برای هميشه با او خداحافظی کردم.... دلتنگ شعر های تو که بوی کهنگی می دهد.... و

 

/ 8 نظر / 4 بازدید
فرهاد

دل تنگ ما هم می شين يا نه !!

فضول و دزد

حفره ای درون من است که روياهای مرا می بلعد از جنگلی دور سايه روشن وهم آلودی روی خاطرات من افاده است من کجا بوده ام اين همه سال چه می کرده ام يکی بيايد اين شاخه ها را کنار بزند حافظ موسوی (زن تاريکی کلمات- نشر اهنگ ديگر)

پيام

سلام.اميدوارم که دلتنگی هات گذرا باشه و زود تموم شه

سارا

سلام من تازه با وبلاگت شنا شدم اما فکر می کنم برای اينکه احساسات همديگرو درک کنيم احتياجی به دوستی های طولانی نيست دلتنگی قسمت بزرگی از زندگی من هم شده انقدر بزرگ که نمی شه ازش گذشت ...http://aram_abi2000.persianblog.ir/

به روز کن لطفا

سيميا چرا وبلاگت رو آپديت نميکنی !!!

reza

سلام. مرسی لطف داری.