حس عجيبيه که هيچ کلمه ای پيدا نکنی...تا پشت حلقت پر باشه از حرف و چيزی بيرون نريزه...مغزم آشفته شده..نمی تونم به چيزايی که توشه نظم بدم...هر چقدر تلاش می کنم اوضاع بدتر می شه...احساس بی کسی می کنم....

/ 3 نظر / 6 بازدید
آرزو

بهترين کا اينه که هيچ تلاشی براش نکنی...

فضول

حالا اين ما و / اين اتاق يکسره ابری و دست ما نه اينکه به شاخه ی انگور هم نرسد کاری به ترش و تلخ که ديگر نداشته باشيم بعداْ به خواب هايمان ظاهر خواهد شد سيبی که زير چکمه ی سربازی له می شود يا کودکی که مثل همين جور چيزهای سرخ و سفيد البته زير چرخ هاي سياهی که دائماْ از غيب ... ما نيز بی گمان/ به جای کسی جز خودمان حتا قرار نيست بميريم

همه کس و هيچکس

خب... .... اتفاقات مهمی نيست اينهايی که بيان کرديد... برای هر موجود دارای شعوری اين اتفاق رخ ميدهد .... و فکر ميکنم شما هم دارای شعور باشيد ....................................... همه کس و هيچکس