چشمانت را  باز کن و خورشيد را ببين که چه مستانه طلوع می کند و چه خرامانه در غروب گم می شود...آنجا یک قدم دورتر مرغ دريايی دنبال آشيانی می گردد تا بغض دلش را تخم کند...سگ ولگرد در ساحل زوزه می زند و در آب گم می شود...بچه کوسه های خیالیت در ماسه ها می میرند و چه کوچکند دستانت برای نجات دادن نفس های عقب ماندیشان... قلعه ی ماسه ای را باد می برد... و تو بر دل ساحل قلب می کشی...نيزه اش بند بندش را می پاره می کند...آب دريا شور است...نمک بر زخمش می زنی...

/ 7 نظر / 8 بازدید
فضول

تو بنويس فاميلتون هم برات دسته گل بفرسته. من که اول صبح بلند شدم افتادم به رخت شوری و ظرفشوری. بعدش هم دنبال بدهی ها. اميدوارم هميشه تو دهاتتون از همين خبرا باشه

هستی

آخــــــــــی...چه قشنگ بود...ولی يه جورايی غم انگيز بود...

پدر(نم‌نم)

اون مرغ دريايی که نوشتی خيلی قشنگ بود...اسم وبلاگت هميشه منو ياد يکی از آهنگهای محبوبم می‌اندازه...

پيام

سلام.نمک پاشيدن بر زخم قلب کنار ساحل.قشنگ بود.

نازنين

کاش دريا را با محبتت شيرين کنی،اين بار با هم کنار ساحل می رويم،دست بر زخمم بکش که تو هم درد و هم درمانمی...

آرمین

خیلی قشنگ بود اما کمی سرگردان! خانم سیما سری هم به من بزن. از این مطلب الهامی گرفتم که زمینه یک شعر شد که دیرتر خواهی دید