تعطیلات خوبی بود..خیلی وقت بود که نرفته بودم اصفهان...مثل همیشه مستقیم رفتم توی حیاط...ان فضا عین کودکیم بود...خاطره ی درخت ها یی که الان هیچ کدام نبودند...صدای خنده ی من و سینا و دادا که تو حوض وسط باغچه پایین و بالا می پریدیم و حالا که روی حوض بسته بودو ترک های دیواره اش.... و دادا که قصه ی حوض و درخت که هیچ قصه ی سیما و سینا را هم با لباس دامادی در گنجه ی جدایی جا گذاشته بود...تاب قراضه ی کنار حیاط که ان قدر تاب خورده بود که حال خودش هم از تاب خوردن به هم می خورد...یاد دمپایی های لنگه به لنگه ای افتادم که می پوشیدم و توی باغچه دنبال خرخاکی می گشتم...یاد ان روز که ان پسرک سیاه چهره ای که پشت نرده های حیاط ایستاده بود برایم یک شاخه گل سرخ انداخت و من به خاطر اینکه به گلی قول داده بودم با بچه های خیابان صحبت نکنم ٬عقب عقب رفتم و فقط زبانم را برایش دراز کردم....خنده ام گرفت وقتی می خواستیم توی خانه بازی کنیم همه اش هراس شکستن عتیقه های پدر را داشتیم که همه جا بودند!!و وقتی می رفتیم توی حیاط اضطراب شکستن قلمه های رز که ان ها هم همیشه بودند..و آن روز که سینا یکیشان را شکست سه تایی تا شب لب ایوان گریه کردیم اما پدر هیچ وقت نفهمید.... این باغچه پر بود از خاطرات کودکی من...آن وقت ها این باغچه برایم خیلی بزرگ بود آنقدر که وقتی قایم موشک!!!بازی می کردم فکر می کردم حتی خدا هم من را پیدا نمی کند اما حالا از وقتی که امده بودم چهل دور٬ دورش چرخیده بودم...اما هنوز بوی رازقی های گلی سرم را به درد می اورد...هنوز جای دستان پدر بر قلمه های بیست ساله ماندهبود...و هنوز می شد صدای خنده ی بچه هایی که در حوض آب تنی می کنند را شنید....<?xml:namespace prefix = o ns = "urn:schemas-microsoft-com:office:office" />

چند لحظه ای چشمانم را بستم و دلم برای خودم و کودکیم تنگ شد...

 

/ 8 نظر / 7 بازدید
نازنين

خداييش اين دفعه رو خيلی قشنگ نوشی،دست مريزاد!

مهران خان

به نظرت ۲۰ سال ديگه حسرت چی رو خواهی خورد که در حال حاضر هست ولی ممکنه اون موقع نباشه؟؟؟قدر بدون دختر خوب

آرزو

همه کس و هيچکس

وقتی که بچه بودم .. خوبی زنی بود که دستهايش بوی سيگار ميداد و اشکهای درشتش از پشت عينک با قرآن می آميخت........ منم ديشب دلم برای بوی نفتالين لباسای بافتنی مامانبزرگم که از صندوق درشون ميآورد تنگ شده بود. بوی رطوبت ... بوی کهنگی.... برام نشاط آوره......................همه کس و هيچکس

فضول

حسوديم شد به نوشتنت. فوق العاده بود. ولی اشکالش اينه که توقع مارو می بری بالا و از اين به بعد اگر به اين خوبی ننويسی مي گيم سرمون را گول ماليدی. تا باد چنين بادا

هستی

هييييييييييييی جوووونننننننننی!