...باور کن


 

در میان همههمه های همیشگی

صدایت پیچید

دریچه ی نگاهت بسته اما...

امواج راه خود را می یابند

خاطر خاکستریم ترک بر می دارد...

پایین و بالا می شوند

علامت های سوال

بی جواب...

اما اینبار

باور می کنم...نشانه هایش را

خطر می کنم

یکی بود..یکی نبود

شروع می شود قصه های جدید

مانی...یا نمانی

طرح خود را زده ای...


سیما

زمستان

نهال نورس وجودم با تو قد کشید..خیال درخت شدن خواب هایش رنگین کرد..شاخه هایم در هوای تو جان گرفت وریشه های کوچکم در کنار تو راهش را یافت...

تو خاک را با انگشت هایت کنار زدی مبادا بیل زنگ خورده ساق هایم را بتراشد..مشت مشت آب با دست های آشنایت بر پیکرم ریختی..اب و خاکم بودی ...من در تو بود که ریشه کردم...

چه حس غریبی داشت هر بار که دست هایت را بر شاخه های عریانم کشیدی...چه رازها داشتیم...چه قصه ها...

بادهای نامهربان خواستند باورم بشکنند...شاخه هایم لرزان شد تنه ام خم...تو پایه ام شدی..با تو قد کشیدم و از تو بلند تر شدم..

هدیه های من به تو سر شاخه های شکسته ام بود که در شب های تنهایی آتش زدی..

بهار و تابستان را با هم گذراندیم...دلم تنگ بود برای دست هایت که دیگر دور تنه ام اندازه نمی شد...

آخر زمستان آمد..سرما نداشت.. و من در آرزوی شکوفه کردن برای تو چهلم به سر نرسانده جوانه کردم..چونان عروسی که به حجله می برند...با دامن گل دار صورتی...

اما زمستان هنوز نرفته بود..کجا بودی؟ ندیدی که زود به بار رفتم؟

شکوفه های امسالی را سرما برد وشکوفه های دل من را رفتن تو...

 


سیما

 

.......خسته ام

       می پوشانم با دو دستم

                              صورتم را

باخود می اندیشم

چقدر خستگی ها متفاوتند

مثل طعم میوه های مختلف.

خستگی من اما

                    خرمالویی است

                                    تلخ و گس

طعم انتظار میدهد

پاییزی است

هنوز نارس است

جاری می شود

               از بین انگشتانم

ومی ریزد بر زمین.......

 


سیما

 

وقتی من رو به دنیا آوردن مدام می گفتن دوست بدار

حالا که کسی را دوست دارم میگن فراموشش کن....


سیما

 

از یلدای پار تا امسال هیچ فرجی نشد...

برای خودم یک لیوان چای جوشیده ریختم،  پدرم امسال هندوانه را فراموش کرده ، آجیل امشب مشکل گشاست؟؟!

یکی از مریض های پدر برایمان انار سفارشی آورده است، چند می گیری دان کنی؟

هنوز کسی به خانه نیامده ، این یلدا هم برای تنهایی ما زود می گذرد...

درست یک هفته است که دلم درد می کند ، دور نافم ، دکتر میگفت روده هایم به هم می پیچند، اما درمان نمی دانست...امشب یک دقیقه بیشتر پیچ می خورند، خوشا به حالشان... سر گیجه نمی گیرند؟!

دیشب دستی نا آشنا در میان همهمه ی شادیمان حا فظه ی خاطرات مشترکمان را برداشت... به یا دت که می افتم بغض می کنم ، می ترسم از دستان آشنا...

می گفت امشب رشته پلو می پزند تا رشته ی زندگیدیشان پایدار باشد.. . رشته ی افکارم را به هم گره می زنم...خیالم راحت است، از سال دیگر هم جلوترم...

قصه ی  یلدای امشب هم به سر آمد ، با چشمان خواب آلود پدر ، زیر و روی بافتنی مادر، درب بسته ی اتاق سینا و ترشی نارنگی در دهان من...

 


سیما

 

فاصله انقباض ها کوتاه تر می شد ..فریادهایش هم.

نهایت تلاشم را می کنم.من می خواهم بیایم.نمی دانم چرا؟!؟  کیسه آبم پاره می شود.تنم خشک می شود.نفس هایم کوتاه...دست هایش دور سرم حلقه می شود.عقب و جلو و...تمام شد. من آمدم!

چشمانم را که باز می کنم غول ها را می بینم.بلند می خندند: ماشا ا... چقدر مو دارد.چقدر زیباست! دست به دست می شوم...

یک غول کچل می آید.دستهایش را در سوراخ های سرم فرو می کند.انگشت در دهانم می کند. مک می زنم! می گوید دختر است!

دست هایم را باز می کند.می خندد.چیزی به دست مادرم می دهد.می گوید بفرمایید این هم IUD شما! بعد ها فهمیدم چه می گفت.یک T کوچک که در رحم ات گذاشتی تا هیچ وقت نیایم.نمی دانستی...


سیما

 

 

برای تو ؛

قاچش بزن...

سرخی اش با من

شيرينی اش از تو....

مهمانيمان سه تايی است

من و تو ويلدا!

به شب هم حسودی می کنم...

يلدا بهانه است

با تو بودن را جشن می گيرم

گونه هايم را بوسه می زنی

به خيالت اولين شب است

اما برای شبْ گريه هايم هميشه يلداست.

انار دانه ها را نخ می کنيم...

زیر ِ شيروانی ِ خيال

گردنبند هامان ياقوت می شود...

صبحدم نو می شويم

دل شيرينيم....به يک دقيقه بيشتر....
سیما

 

من دوست داشتن را با تو تجربه کردم...مهم ، بودنت نبود...مهم حسی بود که من با تو و در فکر تو پيدا می کردم...لذت، لمس کردن دستانت نبود، لذت، لرزش وجود من..غليان خيال من در تصور کردن تو بود....

زيبايی دوست داشتن در نداشتن تو بود..در اين حس انتظار، اضطراب فراموش شدن و دل نگرانی جدايی...

من خدا را با تو باور کردم، تمام نيست ها را... چرا که تو نيستی اما بودنت هزار باره است...صدايت را نمی شنوم اما هر شب با لالايی تو خواب های شيرين می بينم...

من با تو دوباره آرزو کردن را به خاطر آوردم...آرزوهايی که سال های سال فراموش شده بودند...

من با تو دوباره بارانی شدم ... نوشته هايم رنگ گرفت، سرخ ِ سرخ ِ سرخ


سیما

 

تو می گفتی نمی شکنم....

اما شکستن آسان بود

سنگ نمی خواست!

گم کردن دستانت

نديدن انتظار چشمانت

 و خاطره شدنِ گرمای بوسه هايت

                           کافی بود 

                               برای شکستن

                                    برای تمام شدن....

دُم نامه: دلم برای اينجا تنگ شده بود و برای تمام کسانی که هر روز به جز نوشته های خاک گرفته چيزی نديدن.


سیما

 

ديدی مردمان اين شهر در بستر عاشق چه می کردند...

خاک بر سر می ريختند و ديده پر خون

عاشقی مردو آنهاشب به چهله نرسيده

رخت سياهی از تن کندند

و من در غربت آن نگار

آن چنان گريستم که اشک ديدگانم سيل شدو آنها را برد...

در حاشيه:

۱-فکر می کنم برای اينکه آدم بتونه يه متن زيبا يا يه شعر قشنگ بنويسه بايد روحش نازک و شيشه ای بشه و آدما خيلی وقتا برای رسيدن به اين حالت احتياج به يه تلنگر دارن....

۲- طی ۵-۶ روز گذشته ۱۲۴۰۰۰ بار ازم پرسيدن...دستت چی شده؟؟  منم تعريف می کردم که می خواستم در فريزر را باز کنم قوطی رب داشت می افتاد پاببن من اومدم طی يک حرکت آکرواتی بگيرمش درش دستم را بريد...آخييی بخيه زدی؟ بله ..چند تا؟ ۵تا!!!!

شبا فکر می کردم که چرا اون روزايی که دلم زخمی بود هيچ کسی نمی فهميد... هيچ کسی نمی پرسيد چی شده...زخمی که نه خوب می شد ونه ميشد بخيش زد.. باور کردم ما آدما اگر چشم نداشتيم هيچ چيز را نمی فهميديم

..و حالا که مطمئنم جای زخم دستم  برای هميشه می مونه دلم به حال دلم خيلی می سوزه!!!

۳-ديروز رفتم برای خودم يه بامبو خريدم! صدف ِ هستی اينا گفته بود ابن گل خيلی حساس ِ  وبايد خيلی بهش توجه کنی اگر نه برگ نميده و قد نمی کشه خلاصه ما براش يه بارگاهی درست کرديم رفتيم سراغ کارمون... شب تو حال و هوای خودم شمع روشن کرده بودم و آهنگ جان گداز!! گوش می دادم يه دفعه يادم افتاد که ای بابا احساسات گلم جريحه دار شده خلاصه رفتم يه آهنگ جک و جينگول گذاشتم و شروع کردم به حالا بلرزون حالا بچرخون!!! بعد هم ۶ تا بوسش کردم تا از دلش در بياد!!! خلاصه شب به درگاه خداوندی به اعتراض گفتم: خدايا ما رو گلم نيافريدی!!!

۴ـ چقدر قشنگه که آدم کار های بزرگ را به خاطر انگيزه های کوچک انجام بده...

۵- و چقدر قشنگ تره که آدم اينقدر پر حرف نباشه!!!


سیما

 

نشسته بوديم لب تخت ...همين طور که نگار(دختر خالم) داشت حرف ميزد يه کلمه ی اصيل اصفهانی به کار برد هر چی به خودم فشار آوردم بفهمم يعنی چی نشد! گفتم چی؟ يه نگاه عاقل اندر سفیه بهم کرد و گفت به همين زودی تهرونی شدی؟! يه لحظه فکر کردم که خيلی هم زود نبوده ... ۱۶ سال تو يه شهر غريب زندگی کردن برای همسايه زود می گذره!!! خوشحالم که اولين روزی که اومديم تهران را به ياد نميارم... چقدر رفتم بالای پشت بام خونمون و فحش و نفرين کردم به اين شهر بزرگ که منو از قشنگ ترين لحظات زندگيم جدا کرده بود.... اصلا نمی فهمم اون موقع که تمام برگشتن های ما از اصفهان گريه بود و غصه ...اون موقع که دفتر دفتر نامه می نوشتم ...اون موقع که خودمو تو اين شهر بزرگ گم کردم...کجا بودند اين ادمايی که حالا هر دفعه ميرم اصفهان ازم می پرسن سريع بگو اصفهان و بيشتر دوست داری يا تهران..می خوای کجا زندگی کنی.. نکنه يادت رفته مال کجايی!!! من اصفهان را دوست دارم عاشقشم اما نه به خاطر شهرش نه به خاطر ادماش که با بقيه ادما فرق دارن! نه به خاطر اينکه مهر تولدم تو اون شهر خورده.. به خاطر خاطرات بچگيم کنار عزيز ترين هام با گلی با دادا.

اما توی اين ۱۶ سال به اين شهر.. به خيابوناش.. به ترافيکش..به آدماش ...به آلودگيش عادت کردم...ما تو اين شهر يه خونه داريم... من يه اتاق دارم ... پر از وسايلی که دوستشون دارم...تو اين اتاق ساعت ها گريه کردم...من تو اين شهر بزرگ شدم خودمو شناختم ..دوست پيدا کردم..من با اين شهر زندگی کردم من به اين شهر عادت کردم...

نمی دونم کجاييم!!! بيشتر از همه اين برام مهم که آدم خوبی باشم..

به خاطر همين وقتی دختر عمش ازم پرسيد تو دوست داری تهرانی باشی يا اصفهانی؟؟؟                       گفتم من سفيدم... طرفدار تيم ملی


سیما

 

۱- سلام

۲- حالا چه عيبی داشت من يکی را دوست داشته باشم که بدون اينکه بدونه من گل فروشی را دوست دارم بهم بگه تو بايد گل فروش بشی!!! آخه ملت شهيد پرور چرا هی نشستين ناخن به هم می زنين که من دچار شکست عشقی بشم!!! خوبه بعد عيدی من ديگه استاد گرام را نديدم اگر نه معلوم نبود چی می گفتين!!!(** هستی )

3-ديشب قبل خواب فکر می کردم چرا اون باور و نقشی که از دوست داشتن و عشق تو خيالمون زديم هيچ جايی به جز تو فيلم ها پيدا نمی کنيم ...چشم هام را بستم و آرزو کردم کاشکی زندگيم يه فيلم ميشد...

۴- هر موقع جينگولک بازی در می آوردم می گفت: باز شروع کردی؟
...نمی دوست هر شروعی يه جايی تموم ميشه

 


سیما

 

گفتنی ها....

 

1_ دیروز امتحان آخر بخش اورولوژی داشتیم....این اولین باری بود که از تمام شدن یه بخش ناراحت شدم البته خیال نکنین از قسمت علم اموزی قضییه بوده به خاطر استاد گوگولی بود که تو این ماه داشتیم ... چون مطمﺋنم هیچ روزی روزگاری چشمشون به این وبلاگ نمی خوره می تونم بگم چقدر هاسولو پاسول بودن!!! البته این استاد گرانقدر هم به چشم پدری خیلی با این بنده ی حقیر مهربان بودند!!! :)  حالا من از دیروز به هر کسی میگم آآآآآی ی ی ی ی مردم من دلم برا استادم تنگ شده هیشکی گوش نمی ده!! :( *** در پرانتز بگم استادمون 46 سالشونه یه وقت سوء تفاهم پیش نیاد!!)

2_ فکر کنم اینجا همه مامان گلی من را می شناسن!!! البته خیلی هم عجیب نیست چون این گلی ما اعجوبیه!!در امر اکتشاف اختراع که هر چی بگم کم گفتم مثلا تو خونشون با دکمه ی سرد  سشوار می تونی اتو بکشی اما باید حواست جمع باشه اگر دکمه ی گرمشو بزنی جارو برقی میشه!!! فریزر از صبح تا عصر کلاسیک می نوازه  و از شب تا صبح بندری می رقصه!!! تو حمام شیر آب گرم را که باز می کنی ...خوب منجمد میشی...مگه عیبی داره؟؟؟ با جارو برقی می تونی سبزی خورد کنی و با سبزی خورد کن آب هویج بگیری!!! تازه فکر نکنی به همین سادگیاس هر دفعه که میری اصفهان برای تنوع کارکرد همه ی این وسیله ها عوض میشه!!! یادمه گلی ما وقتی ازاین قبیل  مساﺋل خسته شدن وارد مقوله ی بیولوژی شدن ... تازه اون موقع بود که حقایق زیادی از این جهان مرموز بر ما روشن شد... تازه فهمیدیم 2 کبوتر نر هم بچه می کنن اگر چه به زور و تهدید جانشان!!! یا اینکه بالاخره حاصل جفت گیری خرگوش و لاک پشت یه چیزی میشه دیگه!!! سرتون را به درد نیارم گل گلی ما در آخرین آقدام تحقیقاتی خود نشون دادند ما که یه عمریه داریم درس پزشکی می خونیم و استادامون که تو اتاق عمل بیچارمون میکنن به جایی دست نزنین آن میشین  (یعنی از حالت استریلیزه هموژنیزه خارج می شین!!!)همش سر کاریه!! اخه چند صباحی پیش که یکی از کبوتران قل چماق سر بچه ی دیگری را به اشارتی داغان کرده بوده پس از اعلام حکم قصاص برای کبوتر جانی با سوزن و نخ خیاطی و مجهز شدن به اصول استریلی چو ن بتادین سر کبوتر مجروح را دوخته و این مخلوق بی نوا تا به امروز با وجود یه قلمبه بر روی سرش در صحت و سلامت کامل به سر میبرد!!!

3_یادمه  اون زمونا که جوون تر بودم یعنی تازه وارد دانشگاه شده بودم اگر یه کسی اصرار رو حرف اشتباهی داشت یا بحث می کرد که ثابت کنه همیشه حرفش خودش درسته خودمو پرت می کردم وسط هی سرمو می کوبیدم به دیوار هی خنج می کشیدم به صورتم که این طوری نیست و بر اساس اخرین خبر گزاری های جهان اون طوری و....البته معمولا وقتی از بحث خارج میشدم دور دو تا چشمم کبود شده بود!!! و باز هم یادمه هر دفعه آرزومثل این خانم بزرگا میشست کنارم و برام صغری کبری می خوند که ای مار ماهی آبی تو وظیفه نداری مردم را به ازای کارای بدشون ارشاد کنی اصلا به تو چه که کی ٬  رو چی اصرار بی خود داره چرا سر کار همه ی دنیا حرص می خوری نخود!!! بشین سر زندگیت و نون و ماستت را بخور!! حالا بعد 5 سال درسته که هنوز انگشت کوچولو هه ی ارزو هم نشدم اما وقتی خودمو می بینم خندم می گیره وقتی یه بحثی نقلی پیش میاد می شینم و با آرامش آب پرتقالمو می خورم وقتی هم دیگه واقعا دارم می ترکم نگاهی به ارزو می کنم تو چشماش می خونم که داره داد می زنه: خر نشی حرف بزنیا!!!!

4_ خوب دیگه خداحافظی تا بعد عید.... میرم بالای منبر و میگم سال نو مبارک ...پر از شادی و سلامتی ...هر روزش پربارتر و بهتر از دیروزش.

 

 

 

 


سیما

 

وقتی استادمون با هیجان پرسیدند امسال خیلی حال و هوای بهار هست...نه؟؟؟ در حالی که یک لبخند گنده رو لبم بود هی سرم را تکون دادم که بله بله چقدر هوای بهاری... چقدر حال و هوای تازگی... یه چیزی ته دلم داد می زد فلان فلان شده کدوم حال و هوای بهار کدوم هیجان سال نو... کو سیمایی که دلش از 3 ماه مونده به عید برای بهار غش می رفت.... کو سیمایی که هر روز حواسش بود ببینه کی یاس زرد باغچه جوونه میده... نه اینکه امروز شوکه شدی وقتی دیدی غرق گله!!! کو قلمه های شمعدونی ؟؟کو قول وقرارهای سال نو؟؟کو درست کردن کارت تبريک های عيذی؟؟ کو خوشحالی چیدن سفره ی هفت سین؟؟ کو تا کردن لباس های نو؟؟ اصلا کو سیما؟؟


سیما

 

سوزانده ام
هزار و يک شمع را در شب های تنهاييم
اينجا شام غريبان نيست
حال و هوای گريه است
و چه زيباست ديدن شعله اش تا آخرين اشک
اينبار در پشت شعله اش دستانم را پرنده می کنم...
همراه ارزوهايم پر می کشد به سقف اتاق
                          به پنجره که می رسد
                                                  در مهتاب گم می شود...

سیما

 

هميشه وقتی فراغتی می شود خاطرات کهنه سر می زنند و تو باز دلتنگ می شوی ..

و حالا دل من هم تنگ خيلی از لحظاتی است که چکيد و در امتداد مسير زندگيم گم شد ...

دلتنگ خنده ها و گريه هايم که واقعی واقعی بود

دلتنگ سرود صبحگاه مدرسه.... دلتنگ عصای چوبی آقا جون ....دلتنگ شيرينی بستنی هايی که با عمو مجيد می خورديم .... دلتنگ شله زرد های منيژه خانم که هميشه نذری بود ....دلتنگ روزهايی که دادا زن نداشت... دلتنگ آدم برفی کوچکم که بچه های کوچه خرابش کردند... دلتنگ روزهايی که با تينا دنبال انسان های واقعی پشت کوه می گشتيم...دلتنگ دست های آرزو که هم قد دست هايم می شد... دلتنگ روزی که برای هميشه با او خداحافظی کردم.... دلتنگ شعر های تو که بوی کهنگی می دهد.... و

 


سیما

 

بغضم را قورت می دادم

پلکم بخار می گرفت

و تو چمدان می بستی...

خدا حافظت باشد يا نباشد من تو را به دستش نمی سپارم

دور می شوی...

و با خود می بری تمام کودکيم را

و من تا سحر زير پتو کز می کنم و بالشتم را غسل می دهم.


سیما

 

پرسيد چته؟

گفتم دوستش دارم..

گفت پس کوش؟
گفتم گمش کردم

قهقه زد و رفت...

بغضم شکست.


سیما

 

چند روزی لازم بود تا بتونم خودم را با شرایط این بیمارستان جدید وفق بدم... بیمارستانی واقع در خزانه!!! اولش خیلی سخت بود که هر روز 3-4 ساعت از روزت صرف رفت و آمد به بیمارستان بشه... تا نصفه ی راه با ماشین خودت بیای بعد بپری تو تاکسی بعدشم 2 تا مترو(البته بعد این یه هفته من وآرزو هنوزنفهمیدیم اسم اینا که سوارش میشیم چیه....قطار٬ اتوبوس ٬از اینا که تند میره !!!) عوض کنی بعدشم یه عالمه کوچه پس کوچه را با صد جور ورد و دعا رد کنی تا برسی به محل علم آموزیت!!! خیلی چیزای  بدترهم  بود مثلا تو خیابون چه جوری رد بشی که پاهاتو رو هیچ کدوم از 124000 تفַ روی زمین نذاری.. یا خودت را کنترل کنی که وقتی 10 نفری که از کنارت رد میشن 11 نفرشون بهت متلک میگن با مشت زیر چشمشون نخوابونی(بماند که جراتشو هم نداری!!!) یا وقتی داری در مورد بهداشت و حفظ منابع طبیعی و حقوق مسلم انسانی در این منطقه صحبت میکنی به چشم های ارزو دقیق بشی که به کل حرف زدن را فراموش کنی ...

تازه فرصتی شد که من  با آداب مترو سواری! هم اشنا بشم:

1_ اول که می خوای بلیط ( به این کارتا چی میگن!!) بخری هر چی بخوای اعم از اعتباری٬ مدت دار٬ چند سفره و ... موجود نمی باشد پس گردنت را مثل مرغابی دراز کن هر رنگی را دیدی بگو از همینا می خوام!!!

2_ یه چشم غره به تمام کسانی که 3 ساعت بوده منتظر ایستادن میری و با اعتماد به نفس جلوی همه می ایستی و حتی الامکان از خط قرمز هم رد میشی!!

3_ به محض رسیدن قطار قبل از ایست کامل قطار خودت را به شیشه می چسبونی... به هیچ عنوان اجازه نمی دی کسی پیاده بشه با متوصل شدن به هر نیرویی که شده خودتو پرت می کنی تو...

4_ به محض خالی شدن نصف صندلی نانچیکوتو از جیبت در میاری که در صورتی که خدایی نکرده کسی خواست روی اون صندلی بشینه ازش استفاده کنی!!!

5_ در هنگام تعویض قطار و استفاده از پله ی برقی ترجیحا در خلاف جهت پله حرکت می کنی

 

6_ وابسته به میزان مهارتت در بین تمام نا ملایمات جاده می تونی بین یک تا هفت قلم ارایش کنی!!

۷ـ خوب احیانا الان کاره دیگه ای مونده بخوای بکنی و نکرده باشی!!!

***  اهان می تونی مسافران دیگر را در هر ترمز درگیر موج مکزیکی کنی!!

 

اما در در هر حال این یه تجربه ی جدید که کم کم داره ازش خوشم میاد... چون دوباره مثل قبل فرصتی پیش آمده که به آدما نگاه کنم ... و در مورد قصه هاشون فکر کنم ... اینکه چقدر آدما با هم فرق دارن.. دغدغه هاشون....دلخوشی هاشون.. غصه هایی که پشت لبخند های محوشون پنهان شده و هزار تا چیز دیگه...خوب البته مطمئنم که شما می دونید من گوشمو تیز نمی کنم حرفای بقیه را بشنوم خودشون یهویی میرن تو گوشم!!! J

 


سیما

 

 

 

 

 

 

براي هستي:

 

امشب ؛

 يلدا را تنها جشن مي گيرم .

بي انار....

- كمي غمگين -

خاطره ي تو شيريني آجيل است

سرخي هندوانه را به نام شب ترين شب سال نقش ميزنم .

در كرانه ي آشفتگي خاطراتم ؛ روز نخست از عشق نخست را به لبخند اشك به ياد بياور...

شبي كه يلدا با ما بود ؛

دريغ ؛

رفتن تو حقيقت احساس ابريشمي من بود .

و با نخستين تلنگر

يلدا كم آورد .

چرا كه روزهاي بي تو بودن چه زود ، يلدا صفت ميگذشتند .

بامداد شب يلدا...

- فردا روز ديگريست. -

 

 

 


سیما